شیخ داخل خانه نشسته است و با عده ای از شاگردان و نزدیکان صحبت می کند

یکی از شاگردان می گوید:آقا بهتر نیست به سفارت بروید؟وگرنه اینها شما رو خواهند کشت.

آقا به همان شاگرد رو میکند و می گوید : زیر منبر٬ پاکتی هست برو و آن را بیاور.

در میان حیرت همه وقتی پاکت را باز می کنند درون آن دو بیرق روس و انگلیس است و همه متعجبند که با وجود این میزان از محافظت چه کسی این پاکت را آورده!

شیخ می گوید : لازم نیست ما برویم خود آنها آمده اند و کافی است ما یکی از بیرق ها را بر بام خانه وصل کنیم اما آیا درست است که بعد از این همه سال به زیر بیرق کفر بروم؟

شیخ کم کم همه محافظین را از اطراف و درون بیت بیرون می کند و فقط با نزدیکان در بیت می ماند و مشغول نماز است که ناگهان مهاجرین به تهران آمده٬ از در و دیوار منزل شاگرد میرزای شیرازی به داخل خانه هجوم می آورند و شیخ با دیدن آنها لبخندی می زند و میگوید:این همه ادم برای گرفتن من پیرمرد آمده اید!

شیخ بر روی صندلی نشسته است و فکر می کند٬ شاید به سفارت انگلیس فکر می کند و اتفاقات رخ داده در آن

به دیگ های پلو در سفارت که از قبل برای متحصنین بار گذاشته شده بود و حتی برای راحتی متحصنین سرویس بهداشتی ایرانی هم درست کرده بودند!!! و فکر می کند که مشروطه­ ای که از دیگ پلوی سفارت انگلیس سر بیرون بیاورد، به درد ما ایرانی­ها نمی­خورد.

شاید دارد به خاطره ی اولین روزهای طلبگی اش فکر می کند که در اولین گام آشنایی اش در نجف صاحب نفسی به حجره اش آمد و نام او را پرسید.طلبه جوان گفته بود:نامم فضل الله ست. سید لبخندی زده بود و به او گفته بود:نکند تو همان فضل اللهی هستی که به دارت خواهند زد و مردم دیارت خوشحالی می کنند؟

و شیخ فکر میکند که عمرش با چه سرعتی به جلو آمده که ناگهان یپرم خان ارمنی وارد می شود و به تمسخر شیخ را می نگرد و شیخ که صدای هیاهیو مردم در بیرون را می شنود با عصا به بیرون اشاره ای می کند می گوید یا مرا آزاد کنید یا راحتم کنید و طناب دار را با عصا نشان می دهد!

حکم اعدام شیخ را ۵ روزه صادر می کنند و میعادگاه اعدام می شود سیزده رجب تا شادی مردم کامل شود و مردم فکر می کنند که تنها مخالف مشروطه٬بعد از شاه را به دار اویختند و شیخ در میان انبوه جمعیت خدمتکار خود را صدا می زند و مهرمخصوص به خود را از او می گیرد و همان جا می شکند و همگان بدانند که فقط روشن فکران هستند که داغ بر پیشانی مردم می گذارند و به قول جلال آل احمد بالاخره بعد از دویست سال توانستند بر پیشانی ایرانیان داغ بگذارند.

شب است و همه مردم پس از یک جشن حسابی به خانه هایشان برگشته اند و جنازه شیخ هم در نزد یپرم خان در حیاط ژاندار مری افتاده است و هر کس می گذرد به جنازه جسارتی می کند و کسی از میان جمع جسارت را به انتها می رساند و به صورت شیخ ادرار می کند و  اینجا است که  کسی به یپرم خان پرخاش می کند و می گوید: بالاخره این مردم از مستی مشروطه بیرون خواهند امد و آن زمان دیگر برای تو و امثال تو جایی در این شهر نخواهد بود...

و شیخ را شبانه در ری به خاک می سپارند...

وقتی اخبار اعدام شیخ به اخوند خراسانی ـ  ساکن نجف و موافق مشروطه ـ می رسد به نزدیکان می گوید: آمدیم سرکه درست کنیم ٬ شراب شد می روم تا خم شراب را بشکنم!اما او هم به طور مشکوکی مسموم می شود و به تهران نمی رسد...

 

                                                         ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم

                                                         در ره عشق جگر دار تر از هر مردیم

                                                        هر زمان بوی خمینی به سر افتد ما را

                                                        گرد سید علی خامنه ای می گردیم


 

پ.ن : متصل کردن این مطلب با ارتحال امام و سیزده رجب بر عهده خواننده عزیز می باشد.

پ.ن: علت گذشته بودن مطلب از زمان خودش : نبود کامپیوتر به علت تعمیرات و نصب نبودن برنامه های جانبی همچون آفیس و یکی دوبار نوشتن و پریدن مطلب از روی کامپیوتر می باشد.